خانه ی دلم خالیست
همسایگان این دل
در خاک باغچه ی مهر
به جای گل عشق
خار کینه و جدایی می کارند
خانه ی قلب من
روی طاقچه اش غبار غم
همسایگانش...
در سفره ی بی ریایی
نان حسرت می گذارند
خانه ی خالی دل
همیشه در انتظار کسیست
کس باشد نه نا کسی!...
آدمی که روحش از خداست
چرا به شیطان می فروشد
روح که از آن ماست
آنان که ابلیس الل امرشان است
خودفروخته اند وای به حالشان است
مادرم که شیر حلال بر من خوراند
پدرم که نان حلال بر سفره گذاشت
عزیزان که بد و خوب به من آزمودند
زشتی و زیبایی را نشانم دادند
حال روا نیست با اشاره ای از شیطان
همه آرزوهای خوب رود بر فنا
آه خدایا...
گر خطایی کردم تو ببخش
که بزرگی و بخشش از آن تو است
در رحمتت را به رویم باز کن
راه این دشمن دیرینه بر من ببند
بارالها می دانی که من ضعیفم
همه کسم تویی و جز تو بی کسم
ای دوست که رازم نکردی فاش
تو را قسم بذر عشق امشب بر دلم بپاش
ریسمان نجاتت را محکم به کمر بستم
مرا می بری بالا تا نشکستم؟...
امشب از هجر دوست
آهی جگر سوز بر سینه دارم
از خنجر تیز غفلت
بر زیر گلوی نفسم
من نشانه دارم
بارها غرش گناه
بر سر هر پیچ تنم را لرزاند
آتش خانمان سوزش
آشیانه ی دلم را سوزاند
کوله بار باید بست
از این منزل می شود رفت
راه را باید جست
گم کرده ی راه را
با اشک خونین می توان یافت
ظلمت این جاده را
با نور ایمان می شود روشن کرد
رسم دل دادگی را
باید از نو آغاز کرد
ای عشق
هیچ گاه غافل نبودی از نیازم
پوشیدی هزار جامه بر رازم
محرم راز، رسم ِ همیشه دوست است
ای دوست
راهی دراز در پیشِ روی است
بی صبر و بی قرارم، برای رسیدن به تو
تو همچنان منتظر ماندی به راهم
ای همیشه معشوق
حال وقتِ آن است
برق نگاهت روشنایی راهم شود
گر من از قانون جمع شعرا هستم به دور
در عوض جامه ی عشق می پوشم به تن
زاده ی طبعِ کلام من
خوشه چین خِرمن عرفان است
گر پیرو مکتب نبودم و مدرکی ندارم به دست
در عوض رعیتِ خانِ عشق و عرفانم
برایش سر تعظیم باید آورد فرود
چون او پادشهِ خوبان است
سال هاست دل خوشم به وعده ی دیدارش
بارالها تا به کی بنشینم به انتظارش
بی تابِ وصال، صبر ایوب چه داند چیست
باید کاری کرد، شاید فردا مجال نیست
عقلم مرا یاری نمی کند
هر چه می اندیشم در خود شایستگی اش را نمی بینم
در حسرتم در وصفت چیزی بنویسم
آنقدر خوبی، گویا شرمم می شود از تو بگویم
آنقدر معصومی، گویا از تو نوشتن کار من نیست
فاطمه جان
ای که جانم به فدایت
برای روسیاهی چون من توانی نیست
که برای وجود اهوراییت به یادگار دست خطی بگذارم
به خدا سوگند
معصومیتت وصف ناپذیر است
این اشک هایم اکنون
هدیه ایست از تو به من
چشمه ی معرفتیست برای قلبم
گویا خدا را دیدم، وقتی به معصومیتت می اندیشم
آری پروردگارم همه جا هست
در وجودت نیز بیشتر
من خدا را در رازو نیازت دیدم
در دعا های خیرت دیدم
من خدا را در کوه مسئولیتت
در چشمه ی معرفتت
در رود همیشه جاری نجابتت
در نور ایمانت
در وقار آسمانیت دیدم
من خدا را در ادای حق فرزند به پدر
در ادای عهد به همسر
در مهر مادریت دیدم
من خدا را در پهلوی شکسته ات دیدم
در غنچه ی نشکفته ات دیدم
من خدا را در نگاه معصومانه ی همسرت
هنگام پر پر شدن یاس کبود شده اش دیدم
آری...
به خداسوگند من خدا را در آفرینشت دیدم
عزمم را جزم کرده بودم
دستانم شده بود پر پرواز من
می نوشتم از عشق
عشق ندای قلبم
نقش می بست به صفحه ی روحم
لحظه ای غافل شدم
کوبنده بر خوردم به قلب سنگی گناه
... نه قلب نداشت
هر چه بود
نبود از جنس عشق
زخمی شد بال هایم
ناگهان کردم سقوط
پرت شدم افتادم
این کویر بود این زمین بود
آه از دل و جانم شنید
من زمین خورده ام
لیک همین زمین آموخت به من
زندگی یعنی چه
نقش زمین یاد داد به من
عشق کدامین سمت است
او به من گفت
نا امید مباش هرگز
زنهارهمین دیرینه دشمن مایوس، اهریمن
تو را به بادیه های پست حیرت کشاند
گفت روی شانه هایت بنداز
کوله ی هجرت را
مرغ دلت اهل این حوالی نیست
تا دق نکرد بال هایش را باز کن
شوق پرواز و عروج دارد به سر
آشیانه می خواهد بر سر خانه ی دوست
آری وقت عروج است عروج
چه بگویم...
با سخنی ساده می گویم
چیزی ندارم جز عشق
به تو هدیه کنم در این روزها
ببخش سادگی مرا
من از اوجِ تو به دورم
پایینم کمم
اما چه می توان گفت
که نگاهت را کشاند به سوی خود
هیچ ندارم نثارت کنم
جز یک جان و دل بی ارزش
و...
یک واژه ی دوستت دارم
آری
از فرط خجالت سر به زیر اندازم
من یک عاشقِ پاپتی
چیزی جز عشق ندارم به پایت بریزم
عاشقم من
عاشقی پر گناه و رو سیاهم
می نگرم من همیشه
سیمای تو را در طلوع و غروب خورشید
می نگرم جمال تو را در مهتابِ شب
با تو آغاز می شوم من هر روز
با تو به خواب می روم من هر شب
هر روز و هر شب
در خواب و بیداری
من با چشم دل می نگرم هیبت تو را
در انتظار بهارم
این مسافر نزدیک است که باز آید
کمر همت می بندم
می شویم غبار خاطرات را
عاشقی از نو شروع خواهم کرد
بر تشت باید انداخت لباس عافیت
چنگ می زنم و می شویم غبارِ تن
شیشه ی نازک دل
با توپ کودکانه ی سرنوشت
ضرب دیده و جایش مانده
پاک می کنم من دوباره
از نو پاک می کنم آینه کاریِ امارتِ روح
آب و جارو باید کرد وسعت حیاط امارت را
هرس می کنم این درختِ زنیت
تا کج نرود در مسیر زندگی
شخم می زنم بر مزرعه ی شرقی برای زیستنی سالم
بهار نزدیک است
به زودی پشت درِ دل می ایستد
می زند لنگرِ در را
آن زمان پرسان پرسان می روم به استقبالش
چقدر کار دارم!
فرصت کم است برای خانه تکانیِ امارتِ روح
...
بحرانِ خاطرات بوسه می زند بر ذهنم
دستم قلم را می گیرد در آغوش
قلم نوازش می کند صفحه سفید کاغذ را
نشستن بر ایوان سرد حیاط
رقصِ لرزش سوق می دهدبه جان
آواز گرگ هماهنگ است در موسیقی باد
هلال ماه سُر می خورد بر روی ابر
منتظر نشسته است خورشید آن دور تر
و من...
کالبد روحم کوچک است
بی تابم، پوسته ی احساسم نزدیک است ترک بردارد
آه خدایا قالب روحم!
این زندان بانِ روح
کوچک تر از آن چیزیست که روحم طالب است
آه جسمم...
این جسم دست و پاگیرم!
خود نیز شکایت ها دارد
بی قرار است، مامورِ بی کفایتی بود برای روح
از تو می خواهم بارالها
یاریش کن تا فرشته ی نجات شود برای روح
می خواهم اوج بگیرم
می خواهم موجی شوم بر روی دریای تکامل
با ناز انگشتان موج هایم
نوازش گر هر جسم و روحی باشم
خدایِ من دستم بگیر
بلندم کن مرا از زمین
رخوت تن را می خواهم جایش گذارم همین گوشه و کنار
از نردبان بحران ها بالا روم
به تو رسم ای معبودم
دستم بگیر مرا ببر بالا
مرا ببر تازیر پایم خالی نشده
ببر به آن دور دست ها
آن جا...آری...
همان جایی که خیره شده نگاهم از برقش
همان جایی که ترس و وحشت از بی تو ماندن معنا ندارد
همان جایی که بعضی شب ها خوابش را می بینم
من همان جا را می خواهم
پروردگارا می بری مرا به آن جا؟...
تاصبحدم ای چراغ بر بالین من
امشب از بهر دوست بیدار باش
هاله ای از غم ناگهان در دل زانو شکست
ای چراغ امشب تو مونس شب تار باش
خوف دارم که آن لیلیِ جانم ز راه
چون به کام مرگ فتادم سر رسد
گر خدا عزت بر سرم بگذارد
امشب آن نوش دارو خواهد رسد
ای خدا من همان مجنونم
گر دستم نگیری زانو زنم
تا مستیِ عشق فرسنگ ها راه است!
جرعه ای از بی انتهاعشقت ده تا پیک زنم
مست و مدهوش شوم ازیار خویش
آن زمان حنجره آوای خوش سر می دهد
رقص مستانه ز شوق می خواهم
عشق، روح تازه ای بر من دهد
من در این زندان تن بیگانه ام
جان چه ارزش دارد این تن به یار سر می دهد
تا به کی بیگانه در میان نقش بازی کند
ای عشق طاقتم بی حد نیست من آدمم
در مسیر گودال های عمیق بسیار است
ای خدا دستم بگیر من یک زنم
بس که دستانم به سویت دراز گشته
از فشار انتظارت پینه بسته
در حسرت نگاهت نشستن تا به کی؟
ای خدا کاری بکن این دل ز خود وا مانده
نا رفیق راه
شیطان
این رفیق بی راه
پناه بر خدا
قلبم مملو از عشق است
چاره می جویم هر دم
که عشق رنگ نبازد
وای بر من وای بر احوالم
گر امروز بر سر بپرورانم
هوای عاشقی با خدایم
فردا هوس نارفیق راه را...
ابلیس بدطینت با تو در سخنم
این منم...
همان کس که همه لحظه
عاشق وسوسه کردنش هستی
افکار پلیدت همه لحظه ذکر گوی وسوسه ی من است
می دانی؟!
تو همانی هستی که هستی
بیشتر نخواهی شد
جای گاهت همین است
همین پایین٫ زیر پای من
تو کوچک و ناتوان تر از آنی
که حتی بخواهی
سر به سجده آوری برایم
بدان تو در قلبم جای نداری
ندیدم رفیقی نیک تر از خدا
خانه ی دوست همین جاست٫ در دلم
در یاخته یاخته های وجودم ریشه دارد
ذکر خدا گر هر دم وبازدم
از ژرفای وجودم
بر زبانم جاری شود
آن هنگام
تو تنها کابوسی دور انداختنی بیش نخواهی شد
تو را می را نم از خود با نام و یاد خدا
همان طور که رانده شدی از خالقم
پس با ذکر دوست
بسم الله
رخت ژنده ای از گناه جامه ی من است
در سینه ام دلی پر تلاطم حک شده است
دلی که عالمی ناگفته درد در خود دارد
اهریمن گناه چه کولی وار می رقصد در صحن وجودم
از زبانه های آتش پریشانی
سوز غم ز شعله اش شره کرده
از کجایش بگویم آه خدایا...
کوله ای پر از شرمندگی به دوش دارم
بارالها کجا روم با رویی خجل زده
پاهایم می لرزد نکند جوابم کند
نکند نگاهم نکند مرا درنیابدو پس زند
می خواهم با روی سیاه روم به زیارتش
با روی خوش گر مرا نخواهد چه کنم؟!
گر مرا نخواهد دگر جایی ندارم
زین پس هم گر بمیرم در خاک پناهی ندارم
می روم و دل را به دریای وجودش می زنم
قطره ای غنیمت است این کویر تفتیده را
دیوانه وار صدایت می زنم من
همچو یک پریشان چاره می جویم زتو
تو را صدها بار بخوانم
ولی طلسم این فسون نتوان شکست
ز تو یاری بجویم من
دلم از درد می خواهد بگوید آه...
ولی عقلم نمی گذارد
همچو یک دیوانه گوید
روزگار سپرده صدایم را به لرزش ها
چه باید کرد آشنا شود با تو
چه باید کرد چه باید کرد خدایا؟...
در دادگاه دلم عقل من قاضی بود
جرم من عاشقی و عشق من یاد تو بود
یادم داد مادرم از کودکی
هر بار دست به روی زانو زدی
راست شد قامتت
ذکر علی گو یا علی
....
کمر احساسم خمیده
یا علی جان
قوتم ده
راستُ بلند قامت شود احساسم
گر آتش هوس روشن نشود
خِرمن زندگی خاکستر نمی شود!...
آهای آدم های خاکی....
هر که رسول کردار خویش باشد
ای مزرعه دار با وفا...
می دانم که خوب می دانی
تا که نباشی گل نمی دهد دانه گندم
سالهاست سجده به خاک نهاده ام
تو را از خدا خواسته ام
نیامدی!...
چه وقت و زمانی می شود سر از خاک بردارم
تا روی تو را بنگرم؟
در انتظارت نشسته ام می هراسم ز آفت سرزمینم
تا نباشی مزرعه شرقی من
کشت زاری زگندم سر به فلک نمی زند